آرزوها!من خدای بزرگی دارم
خوبید؟ خوش میگذره؟ راستی عیدتون مبارک امیدوارم سال ۹۱ واسه همتون ساله خوبی باشه چون دیشب......................................................................................... .......................................................دیگه دیگه شما که نتونستید سلام خدا امروز دیدم سبزه های کنار جدول خیابون شکوفه زده راه نيست شب نيست ماه نيست نه روز و نه آفتاب، ما بيرون ِ زمان ايستادهايم با دشنهی تلخي در گُردههای ِمان هيچکس با هيچکس سخن نميگويد که خاموشي به هزار زبان در سخن است در مردهگان ِ خويش نظر ميبنديم با طرح ِ خندهيي و نوبت ِ خود را انتظار ميکشيم بيهيچ خندهيي! و آنان که باور کردند... براي چيدن ستاره ... حتي دستي دراز نکردند... اما باور کن ... که من به سوي زيباترين و دورترين ستاره... دست دراز کردم... و هر چند دستانم تهي ماند ... اما چشمانم لبريز ستاره شد سلام به تمامی دوستان عزیزم امروز یه روز فارق الفالوده برای منه چون تولدمه بعدم اینکه امروز توی یه مسابقه برنده شدم وهمین طور از دبیر فارسی ام کادو گرفتم و همین طور ازدوستان عزیزتر از جانم امروز سر کلاس ریاضی بچه ها برام دست زدند شعر خوندن کلی حال داد باهم شیرینی خوردیم کاشکی شمام بودید 1-میخواهید داناترین مردم باشید ، از خدا بترسید. 2-میخواهید همیشه دلتون روشن باشد ، مرگ را فراموش نکنید. 3-میخواهید برای شما عذاب قبر نباشد ،جامه خودتون را همیشه پاک نگه دارید. 4-میخواهید عمرتون طولانی باشد ،همیشه صله رحم کنید. 5-میخواهید سنگین ترین مردم باشید ، از کسی چیزی نخواهید. 6-میخواهید در اتش جهنم نسوزید ،چشم و زبان خود را ببندید. 7-میخواهید روزی شما وسیع گردد ، همیشه با وضو باشید. 8 -میخواهید پرده عصمتتون پاره نشود ؛ پرده عصمت کسی رو پاره نکنید. 9-میخواهید هیچ موقع دشمن به شما اسیب نزد ، همیشه به خداوند توکل کنید. 10-میخواهید در نامه اعمالتون گناه نباشد و همیشه خیروخوبی باشد ، به پدر ومادرتون نیکی کنید. از پشت پنجره های شب دست تکان می داد نگاه گیرایش غم هزار ساله را می زدود نگاهش کردم و خندیدم، دستم را به سمتش دراز کردم و جرعه ای مــهتاب ... جام جانم لبریز شد از شیرینی لبخندش و من اسیر جــادوی مـــاه شب بود و عشق بازی باد و گیسوی سیاهش که مـــاه را گه گاه از دیدگانم می دزدید دست های خاکیم را به آسمان بردم و سرمه ی مــهتاب را به نگاهم کشیدم دیگر شب سیاه نبود... اشک هایم که می بارید نقـــره ای شب را صیقل می داد و من آغاز گشتم توی بستر بیداری به عشـــق سلام دادم ... ســـلامـــــــــــ داستان زیبا زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول
تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. شو.» معلم تنبیه اش کرد غافل از این که پسرک فقط خدایی رو کشیده بود که همه می گفتند دیدنی نیست !!! در املاےزندگےهمیشه براےمحبّت تشدید بگذاریم تا از دوستے مان حتے نیم نمره هم کــ ــ ــ ــم نشود ... یادگاری از تواند! قانون دوم: در مدرسهای غیر رسمی و تمام وقت نامنویسی کردهاید که “زندگی” نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درسها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرحریزی کنید قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزیهای گهگاهی، آزمایشهای ناکام نیز به همان اندازه آزمایشهای موفق بخشی از فرآیند رشد هستند قانون چهارم: درس آنقدر تکرار میشود تا آموخته شود. درسها در اشکال مختلف آنقدر تکرار میشوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید میتوانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درسهایتان را بیاموزید قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درسهایتان را نیز باید بیاموزید قانون ششم: قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید،سرزنش نکنید،تحقیرو مسخره نکنید، وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار میدهد تا ببیند شما چکار میکنید. قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمیتوانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان میپسندید یا از آن بدتان میآید. قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه میکنید، بستگی به خودتان دارد. قانون نهم: جوابهایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید. قانون دهم : خیرخواهِ همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.. نگاهت در صورتی که تو تویی خدایا هنگامی که درخواست نکردم عطا کردی پس کیست وقتی که در خواست کنم عطا کند خدایا هنگامی که تو را نخواندم مرا اجابت کردی پس کیست وقتی که او را بخوانم اجابت کند مرا خدایا هنگامی که زاری نکردم به درگاهت رحم کردی پس کیست که زاری کنم به درگاهش رحم کند بر من در بـَســـــتــه ای بـه هــَمـ تــــکیـــــه داده انـــد. . . . . پـــُشـــــت بـــِـه پـُـشـتـــــِ همـــــ . . . . . بـــرایِ کـُــشتــنـم تـــَــبـانـی کــــرده انـــــد . . . . . . . . . . و مـــَـــن چـه بــی پـــروا بـــا آتـشــی کــه انــداخـتــی بـــه جـــانـمــــ . . . . . کـــمــــر بـستـــه امــــ. . . . . بـــه غــــارتـــــــِ ســیـگــارهـــایـــی کــه ذره ذره ام مــی کـنـنـــــد . . . . . ــــــــــــــــــــــــــــــــ کــــدام بـــرنـده ایــم . . . . . تـــــو مــــن سیــــگـــار فــَــردا مــــی دانــــد . . . . To fall in love عاشق شدن To laugh until it hurts your stomach .آنقدر بخندي كه دلت درد بگيره To find mails by the thousands when you return from a vacation. بعد از اينكه از مسافرت برگشتي ببيني هزار تا نامه داري To go for a vacation to some pretty place. براي مسافرت به يك جاي خوشگل بري To listen to your favorite song in the radio. به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي To go to bed and to listen while it rains outside. به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي To leave the Shower and find that the towel is warm از حموم كه اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه ! To clear your last exam. آخرين امتحانت رو پاس كني To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to. كسي كه معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت مي خواد ببينيش بهت تلفن كنه To find money in a pant that you haven't used since last year. توي شلواري كه تو سال گذشته ازش استفاده نمي كردي پول پيدا كني To laugh at yourself looking at mirror, making faces. براي خودت تو آينه شكلك در بياري و بهش بخندي !!! Calls at midnight that last for hours. تلفن نيمه شب داشته باشي كه ساعتها هم طول بكشه To laugh without a reason. بدون دليل بخندي To accidentally hear somebody say something good about you. بطور تصادفي بشنوي كه يك نفر داره از شما تعريف مي كنه To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours. از خواب پاشي و ببيني كه چند ساعت ديگه هم مي توني بخوابي ! To hear a song that makes you remember a special person. آهنگي رو گوش كني كه شخص خاصي رو به ياد شما مي ياره To be part of a team. عضو يك تيم باشي To watch the sunset from the hill top. از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه كني To make new friends. دوستاي جديد پيدا كني To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person. وقتي "اونو" ميبيني دلت هري بريزه پايين ! To pass time with your best friends. لحظات خوبي رو با دوستانت سپري كني To see people that you like, feeling happy .كساني رو كه دوستشون داري رو خوشحال ببيني See an old friend again and to feel that the things have not changed. يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و ببينيد كه فرقي نكرده To take an evening walk along the beach. عصر كه شد كنار ساحل قدم بزني To have somebody tell you that he/she loves you. يكي رو داشته باشي كه بدونيد دوستت داره remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ...... يادت بياد كه دوستاي احمقت چه كارهاي احمقانه اي كردند و بخندي و بخندي و ....... باز هم بخندي These are the best moments of life.... اينها بهترين لحظههاي زندگي هستند Let us learn to cherish them. قدرشون رو بدونيم "Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed" زندگي يك هديه است كه بايد ازش لذت برد نه مشكلي كه بايد حلش كرد چاپلين مي گويد : وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشون ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد یك گل میتواند بهار را بیاورد یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد یك خنده میتواند افسردگی را محو كند یك امید روحیه را بالا می برد یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد یك زندگی میتواند متفاوت باشد دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد. صبر کن سهراب گفـــتــــــه بـــــــــودے قایـــــقـــــے خواهــــــم ساخــــــت قــــــایــــــــــــقــــــــــــــــت جــــــــــــا دارد من هم از همــــــهـــــمـــــه اهل زمیــــــن دلگــــــــیرم ... مجتبی کاشانی فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: "ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟" سردار پاسخ داد: "ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود." فرمانروا پرسید: "و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟" سردار گفت: "آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!" فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: "آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟" "راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم." سردار با تعجب پرسید: "پس حواست کجا بود؟" همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: "تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه میکردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!" والدینم به من آموخته اند که هر کاری که اراده کنم می توانم انجام دهم و من نیز این امر را باور دارم . تصویری واضح و شفاف از آنچه در سر داری خلق کن و انرژی خود را معطوف رسیدن به آن کن . آن وقت فقط خدا میداند که چه کار که نمیتوانی انجام دهی . مخصوصا اگر بتوانی رویای خود را به دیگران القا کنی و کمک آنان را نیز درکنار خود داشته باشی . در قلب خود بنویسید که امروز بهترین روز سال است هرگز اجازه ندهید که یک تکه ابر روز آفتابی شما را خراب کند چون حتی اگر ابر جلوی خورشید را گرفته باشد،به یاد داشته باشید که خورشید هنوز آنجاست ،در درون شما و هر زمان که بخواهید آماده تابیدن است . در برابر هر زنی که خسته از صفت کاذب حماقت است،مردی وجود دارد که از پوشیدن نقاب عاقل نمایی رنج می برد. در برابر هر زنی که خسته از برچسب(( احساساتی بودن)) است،مردی وجود دارد که از حق گریه کردن و حساس بودن محروم بوده است. در برابر هر زنی که از آنکه به عنوان شی جنسی قلمداد شود دل گیراست مردی وجود دارد که نگران توان جنسی خود است. در برابر هر زنی که از دستمزدی که شایستگی اش را دارد محروم است، مردی وجود دارد که مسئولیت انسان دیگری بالاجبار به دوش می کشد. در برابر هر زنی که اسرار مکانیکی ماشین را نمی داند،مردی وجود دارد که نمی داند چگونه تخم مرغی را آب پز کند. در برابر هر زنی که برای آزادی اش قدم برمیدارد، مردی وجود دارد که راه آزادی را باز می یابد. نژاد بشر پرنده ای است با دو بال،یک بال مونث و یک بال مذکر تنها اگر دو بال به طور مساوی رشد کند نژاد بشر می تواند پرواز کند. حال بیش از هر زمان دیگر می توان درک کرد، علت وجود زن علت وجود بشر است.
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم
گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها
گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه
در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا
نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
آن شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی
خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام
حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد شد
زی زی شد و دوماد شد
![]()
![]()

![]()
انگاری داره بهار میاد!
راستی؛
کی سبزه ی دل من شکوفه میزنه؟!
كسانی كه بر عكس عقربههای ساعت امضاء میكنند دیر منطق را قبول میكنند و بیشتر غیر منطقی هستند
كسانی كه از خطوط عمودی استفاده میكنند لجاجت و پافشاری در امور دارند
كسانی كه از خطوط افقی استفاده میكنند انسانهای منظّم هستند
كسانی كه با فشار امضاء میكنند در كودكی سختی كشیدهاند
كسانی كه پیچیده امضاء میكنند شكّاك هستند
كسانی كه در امضای خود اسم و فامیل مینویسند خودشان را در فامیل برتر میدانند
كسانی كه در امضای خود فامیل مینویسند دارای منزلت هستند
كسانی كه اسمشان را مینویسند و روی اسمشان خط میزنند شخصیت خود را نشناختهاند
كسانی كه به حالت دایره و بیضی امضاء میكنند ، كسانی هستند كه میخواهند به قله برسند
كسانی كه بر عكس عقربههای ساعت امضاء میكنند دیر منطق را قبول میكنند و بیشتر غیر منطقی هستند
كسانی كه از خطوط عمودی استفاده میكنند لجاجت و پافشاری در امور دارند
كسانی كه از خطوط افقی استفاده میكنند انسانهای منظّم هستند
كسانی كه با فشار امضاء میكنند در كودكی سختی كشیدهاند
كسانی كه پیچیده امضاء میكنند شكّاك هستند
كسانی كه در امضای خود اسم و فامیل مینویسند خودشان را در فامیل برتر میدانند
كسانی كه در امضای خود فامیل مینویسند دارای منزلت هستند
كسانی كه اسمشان را مینویسند و روی اسمشان خط میزنند شخصیت خود را نشناختهاند
كسانی كه به حالت دایره و بیضی امضاء میكنند ، كسانی هستند كه میخواهند به قله برسند

فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا” قایم باشک؛ همه از این
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….
کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را
شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد
رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود و
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف
شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
و دیوانگی همواره در کنار اوست.
یادمون باشـــــــــــه
باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.
با هاش چی می نوشتی؟دوست دارم نظراتون رو بدونم پس لطفا نظر بدهید!!!!!!!!
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای مننگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس كنند،
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
آفريننده ماست.
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد- به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودا نيست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند
لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند
و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
و به جز ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند.
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسي حرف دلش را بزند
«غيرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسي بعد از اين
باز همواره نگويد: «هرگز»
و به آساني همرنگ جماعت نشود.
زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پائيز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن
از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت.
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم:
عدل
آزادي
قانون
شادي...
امتحاني بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مأمور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
همسر سردار گفت: 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی ، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ، آنگاه که شمع
امید کسی را خاموش می کنی ، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، می خواهم بدانم دستانت
را به سوی کدامین آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ......
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ، وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ، گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده ی عشق ، جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم........

| Design By : RoozGozar.com |






